تبلیغات شما اینجا قیمت سرور پرینتر اچ پی راهنمای خرید ویدئو پروژکتور اچ پی سرور سرور اچ پی سوئیچ شبکه سیسکو سوئیچ سیسکو یو پی اس فاراتل دوربین مداربسته سامسونگ دوربین مداربسته هایک ویژن دوربین مداربسته داهوا قیمت موبایل قیمت انواع گوشی قیمت گوشی پایین ترین قیمت گوشی بهترین گوشی برای موزیک بهترین گوشی برای سلفی بهترین گوشی برای بازی راهنمای خرید تلویزیون راهنمای خرید موبایل راهنمای خرید گوشی قیمت انواع تبلت قیمت تبلت لپ تاپ قیمت قیمت لپ تاپ قیمت لپ تاپ ایسوس سری x قیمت لپ تاپ ایسوس سری N قیمت لپ تاپ ایسوس سری v قیمت لپ تاپ ایسوس سری U قیمت لپ تاپ ایسوس سری K555 ربات اینستاگرام فروشگاه اینترنتی افزایش بازدید سایت چت طراحی سایت
بستن تبلیغات [X]
داستان کوتاه عارف و جوان ناسپاس

عارفی بزرگ با عده ای در کاروانی همسفر بود. یکی از همسفران اوپسر جوان تنومند و قوی هیکلی بود که با پدرو مادر پیرش سفر می کرد و حرمت آنها رانگاه نمی داشت و دائم با صدای بلند و پرخاشگری با آنها صحبت می کرد و به آنهادشنام می داد. هیچکس هم به خاطر هیکل و بی ادبی جوان جرات نصیحت او را نداشت.

در طول سفر آب ذخیرهکاروان تمام شد و همه در سایه درختی متوقف شدند تا فکری برای تشنگی و تامین آبکاروان کنند. عارف که طاقتش بیشتربود و مهارت مسیر یابی داشت، تصمیم گرفت پای پیاده به آنسوی تپه ای برود و چشمه ایبیابد. به همین خاطر سگی از سگ های نگهبان کاروان را انتخاب کرد تا با خود ببرد ودر مسیر تنها نباشد.

یکی از کاروانیانگفت:" ای استاد معرفت پیشنهاد می کنم این جوان تنومند را با خود ببرید تا در صورتبروز خطر بتواند به شما کمک کند!" عارف تبسمی کرد و گفت:" این جوان نسبت به کسانی که او را به دنیا آورده اند و بزرگ کرده اند وبه این تنومندی رسانده اند اینقدر ناسپاس و بی ادب است! او چگونه می تواند هنگامحادثه به من که با او غریبه ام کمک کند!!؟ من ترجیح می دهم سگ را با خودم ببرم!!؟"

عارف این را گفتو به همراه سگ به سمت تپه به راه افتاد. غروب همان روز او موفق شد چشمه آبیپیدا کند و و عده ای از روستائیان محلی را با مشک های پر از آب نزد کاروان تشنه ودرراه مانده بیاورد.






+ تعداد بازدید : 9 |
نوشته شده توسط pedram در 2016-06-24T04:22:11+02:00 و ساعت :